سفارش تبلیغ
صبا


تَردامَن

هر شب از کوچه‌ها گذر می‌کرد، شاعری که یک کبوتر داشت
شاعری که پالتو می‌پوشید، شاعری که واژه در سر داشت

عادتش در سکوتِ نیمه‌ی شب، رفتن و غزل سرودن بود
شاعر غریب قصه‌ی ما، امشب از درد، حال دیگر داشت

                             ----------

امشب از لوت هم کویر ترم، سیلِ واژه‌ها! مرا ببرید
این منم! همان که یک روزی، دامنی ز واژه‌ها، تر داشت

گرچه اکنون فسیل یک شاعر، مثل یک مومیایی‌ام اما
شعرم از آسمان هم آبی‌تر، واژه‌هایی به رنگ باور داشت

دردِ من قله قله بالا رفت، روی من دره دره شد آوار
فکر تلخی به ذهن من افتاد، شعر من طعم شوکران برداشت

                              ----------

پچ پچی میان عابرها صبح فردا چه ساده می‌پیچد:
«طفلکی نه آشنایی، نه، خواهری و نه برادر داشت

طفلکی آدم فقیری بود، بی‌کس و غریب و... بیچاره!
شاعری که پالتو می‌پوشید، شاعری که واژه در سر داشت»




منم که بی تو دل از بار غم گران دارم
زمینیم، هوس اوج آسمان دارم

ندارم از همه هفت‌آسمان ستاره، منی
که ز اشک‌های شبم چند کهکشان دارم

کجاست سنگ صبوری امین خلوت من
که پشت پرده دل رازها نهان دارم

رها کنید مرا در غبار خلوت خویش
که انتظار خبرهای ناگهان دارم

کنار پنجره اکنون نشسته‌ام دلگیر
و چشم، سوی افق‌های بی‌کران دارم

غروب می‌شود و من دوباره در سر خود
هزار آینه تصویر جمکران دارم




دلم گرفته...
دلم تنگ شده... خیلی تنگ!
دیروز حالم بد شده بود، بُردَنم دکتر.
دکتره گفت باید آزمایش بدی. احتمالاً دریچه آئورتت تنگ شده!
خب... من فکر کردم دریچه آئورت یه فحشه! خیلی بهم برخورد! عصبانی شدم و فشار سنج رو پرت کردم طرفش... گمونم خورد وسط پیشونیش!

بعدشم داد و بیداد راه انداختم... از مطب انداختنمون بیرون!
من بهشون گفته بودم چیزیم نیس فقط دلم تنگه. دکتره‌ی بی‌شعور! فرق دل و دریچه آئورت رو تشخیص نمی‌داد!
اصلا بی‌خیال! چه فرقی می‌کنه؟
وقتی حرف آدم رو... درد آدم رو نمی‌فهمن، بذار فکر کنن دریچه آئورتم تنگ شده!




به نام پاکت از دلم هزار عُقده وا شدند
و خیره دیده‌های من به بی‌کرانه‌ها شدند

نهال خشک طبع من به یاد تو جوانه زد
و شاه‌بیت شعرهای دفترم تو را شدند

در آسمان چشم تو، الهه‌ی گل و غزل
کبوتران بسته‌بال شعر من رها شدند

فدای خاک پای تو هزار دفتر غزل
که شعرهای گنگ من به یمن تو رسا شدند

چه حال عارفانه‌ای! هوای شاعرانه‌ای!
بیا که دردهای من به نام تو دوا شدند

دویده‌اند جوی‌ها پِیِ تو کوه و دشت را
و نخل‌ها تمام قد، به حرمت تو پا شدند

پیمبران پاک حق به قبله تو در ازل
نماز برده‌اند و پس پیمبر خدا شدند

به پیش خاک پای تو عصای موسوی فتاد
و دست‌های عیسوی به یمن تو شفا شدند

ز عطر نام پاک تو فِسُرد آتش خلیل
و نوح و پیروان او ز موج غم رها شدند

در آسمان آبی تو پر زدند عارفان
و با رموز دفتر سلوک آشنا شدند

چه رازها که از حریر چادرت گشوده تا
اسیر آن وجود کهکشانی شما شدند

ستاره‌های پرفروغ آسمان مرقدت
در این هوای غصه‌دار قیرگون کجا شدند

مِنار لاجوردی و نسیم سایه‌ی حرم
در این کویرِ قحطِ سایه، بی نشان چرا شدند

چه بغض‌های نشکنی به یاد روضه‌های تو
که در فضای تنگ این دلِ گرفته جا شدند

چه عاشقانه‌ها که از دلم زبانه می‌کشد
چه عارفانه‌ها که نذر غربت شما شدند

شکسته قلب کوچکم... کبوترانه... بارها
چه بغض‌ها که در گلو، شکسته، بی صدا شدند

هزار دست آرزو، دخیل چادر شما
در اشتیاق ماه جمکرانی شما شدند




در ظلمت شب که گم شود راه از چاه

بوسید علی تربت زهرا... آنگاه

آرام، میان گریه‌هایش می‌گفت

لا حول و لا قوّة الا بالله



شاید آه

آهویی زخمی بود

که گوشه‌ی دشت

از نفس افتاد




توبه،

انتخابِ گرگ‌هاست

میش‌ها حالا حالاها فرصت گناه‌بازی دارند!

(اسلحه را روی شقیقه‌اش می‌گذارد...

بنگگگگگگگ!)




[نوشته ی رمز دار]  



آنقدر مهربان بود

که هر کس با او حرف می‌زد

مهربان می‌شد!




آنقدر زیبا بود

که هر کس به او نگاه می‌کرد

زیبا می‌شد!




   1   2   3   4   5   >>   >














برای سفارش قالب از اینجا وارد شوید