سفارش تبلیغ
صبا


تَردامَن

هر شب از کوچه‌ها گذر می‌کرد، شاعری که یک کبوتر داشت
شاعری که پالتو می‌پوشید، شاعری که واژه در سر داشت

عادتش در سکوتِ نیمه‌ی شب، رفتن و غزل سرودن بود
شاعر غریب قصه‌ی ما، امشب از درد، حال دیگر داشت

                             ----------

امشب از لوت هم کویر ترم، سیلِ واژه‌ها! مرا ببرید
این منم! همان که یک روزی، دامنی ز واژه‌ها، تر داشت

گرچه اکنون فسیل یک شاعر، مثل یک مومیایی‌ام اما
شعرم از آسمان هم آبی‌تر، واژه‌هایی به رنگ باور داشت

دردِ من قله قله بالا رفت، روی من دره دره شد آوار
فکر تلخی به ذهن من افتاد، شعر من طعم شوکران برداشت

                              ----------

پچ پچی میان عابرها صبح فردا چه ساده می‌پیچد:
«طفلکی نه آشنایی، نه، خواهری و نه برادر داشت

طفلکی آدم فقیری بود، بی‌کس و غریب و... بیچاره!
شاعری که پالتو می‌پوشید، شاعری که واژه در سر داشت»


















برای سفارش قالب از اینجا وارد شوید