سفارش تبلیغ
صبا


تَردامَن

دیشب،

بادکنک‌های جشن تولد دخترِ بابا را

بر دیوار می‌چسباندیم که...

ناگهان،

ریشترهای خشمگین

سراسیمه و بی‌رحم

بی‌آنکه چیزی بپرسند و مهلتی دهند،

خشت خشتِ خانه‌ی کوچک‌مان را زیر و رو کردند...

امشب،

شبِ سردی است

سردتر از پیکرِ نازنینِ دخترِ بابا...

آهـــــــــــــــ...

ای ریشترهای سیاه!

کاش می‌دانستم امشب

در کُنجِ کدام جهنم آرام گرفته اید؟!


فرداشب،

و شب‌های باقی مانده از عمرم را

در این دریغ سپری خواهم کرد که

هیچ وقت گمان نمی‌کردم

خانه‌ی کوچکِ ما

اینهمه دیوار، برای آوار شدن داشته باشد!



نگارش در جمعه 90/2/16| ساعت 7:0 صبح| به قلم سیدمحمدمهدی منیری| نظرات ( )















برای سفارش قالب از اینجا وارد شوید